شولای شاپرکها

دلنوشته های گریخته از قیچی ممیزان بالاخره چاپ شد...کتاب چهامم با نغمه ها و فریادهایی از دوبیتی ها و رباعی هایم به بازار امد....روز هشتم هفته

برای دریافت کتاب:

ahmadparvin@gmail.com

برای دریافت رمز مطالب خصوصی نیز با همین ادرس مکاتبه فرمایید

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٩ توسط احمد پروین | پيام ها ()

 

چرا نمی گذرد نازنین زمان بی تو

شکسته چرخ فلک هم در آسمان بی تو؟

نه دیگر از دل خود انتظار دارم من

به انتظار چه باشد چو دیگران بی تو

بهار با تو برایم همیشگی می شد

خزیده در همه باغها خزان بی تو

ببین که گریه من از غمت روانی شد

که ذوب می کند اری تن و روان بی تو

دلم به کاه و فراقت به کوه می ماند

نگاه کن که شده کوه کهکشان بی تو

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط احمد پروین | پيام ها ()

 

ای جمع پرنده ها مترسک تا کی             کوچ از سر ترس چون چکاوک تا کی

شد حاصل جمع حلقه ها زنجیری            ما را سر اعتراض تک تک تا کی

 

                         


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط احمد پروین | پيام ها ()

 

باید بروم حصار را بردارم                                 محدودیت بهار را بردارم

از هرچه کتاب شعر دارد دنیا                         این واژه انتظار را بردارم


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط احمد پروین | پيام ها ()


تو خورشید شبی و ماه روزی

بنا داری که عالم را بسوزی

من عمری چشم می دوزم به چشمت

که با مژگان لبانم را بدوزی

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط احمد پروین | پيام ها ()

 

دل و دریا و زخم یک شاعر واژه هایی که می شود غزلت           

دارم از شعر گریه می نوشم به هوای نگاه چون عسلت

 

مثل یک  سایه در پی ات بودم ناگهان شد جهان تاریکی

آرزوهای رفته بر بادم ماندنم نازنین من ! بغلت

 

گفتمت کی مجال دیداری ؟ گفتی از این هوا بیا بیرون

گفتمت بی هوا چه سازم من ؟ گفتی آقا برو پی اجلت

 

داشتی بی خیال من با خود می نوشتی سرود بودن را

گریه هایم شنیدی و گفتی وای از ناله های بی محلت

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢ توسط احمد پروین | پيام ها ()

 

دیگر مپرس حال که حالی نمانده است

از من به غیر اشک زلالی نمانده است

دیگر مجال صحبت گنجشک و سرو نیست

هیزم شکن بزن که مجالی نمانده است

بانو اجازه!غرق سوالم ولی چرا

احساس میکنم که سوالی نمانده است

من گرچه بی خیال تو یکدم نبوده ام

ای بی خیال!بی تو خیالی نمانده است

دلخوش به نیمه پر لیوانمان نکن

شوقی میان این دل خالی نمانده است

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱ توسط احمد پروین | پيام ها ()
قالب وبلاگ