دیگر مپرس

 

دیگر مپرس حال که حالی نمانده است

از من به غیر اشک زلالی نمانده است

دیگر مجال صحبت گنجشک و سرو نیست

هیزم شکن بزن که مجالی نمانده است

بانو اجازه!غرق سوالم ولی چرا

احساس میکنم که سوالی نمانده است

من گرچه بی خیال تو یکدم نبوده ام

ای بی خیال!بی تو خیالی نمانده است

دلخوش به نیمه پر لیوانمان نکن

شوقی میان این دل خالی نمانده است

 

 

 

 

/ 5 نظر / 37 بازدید
شاپرک

سلام دوست قدیمی چگونه ای؟ روزگار ت سپید....

مهرداد

سلام دیشب این غزل به چشمم نخورد ...مثل همیشه عالی بود و چه به موقع به چشمم خورد دقیقا همین حس و حال ها...هیزم شکن بزن..[دست] [گل][گل][گل]

باغ فیروزه

درود بر شما زیبا بود دوست من سپاس برای حضورتون به باغ فیروزه باران باشی و باران

پروین

مثل همیشه قشنگ و با احساس